بی رنگی

...اگر مقصد پرواز است؛ قفس ویران بهتر، پرستویی که مقصد را در کوچ می‌یابد، از ویرانی لانه‌اش نمی‌هراسد
 ا

هیچکس جز آنکه دل به خدا سپرده است، رسم دوست داشتن نمی داند...«شهید سید مرتضی آوینی»



بی رنگی

خیلی ها اهل هنر بودند
اما؛
هنر انقلاب اسلامی را،
تو با قلمت معنا کردی...

دریـــــــچــــــــه

تو عشقي و تو را عشق است

روايت كن فتح آخر را..

آويني، آواي دين بود، در دنياي دون...

او را از آستين خالي ِ دست راستش خواهي شناخت، چهره ي ريز نقش و خنده هاي دلنشينش نشانه بهتريست، مواظب باش، آن همه متواضع است، كه او را در ميان همراهانش گم ميكني، اگر كسي او را نمي شناخت، هرگز باور نمي كرد كه با فرمانده لشكر امام حسين رو به روست...

مصطفاي خوبي ها..

قلمم می هراسد، ناگاه از رفتار باز می ماند.. چون رازی در پس آن نوک سیاهش در درون دارد، حاجی نمی دانم که بگویم این تو بودی که به شهادت آبرو بخشیدی، یا شهادت بود که با تو آبرومند شد...

حاجی قلب همه بچه ها رو ربوده بود...حاجی برای بسیجیهاش بی تاب بود و بسیجیها هم برا حاجی...

روشن فدایی ولایت و عاشق نور بود نه ظلمت جهل..

كدامين سو را نظاره مي كني؟

صيادي كه صددام در پي اش بود..

ای لشکر صاحب الزمان... چه آمادگی اي داری تو !

مردان آهنین! آری؛به واقع آهنین بودند کالجبل الراسخ...


˜Ï Ìãáå åÇí ÔåíÏ Âæíäí

˜Ï Ìãáå åÇí ÔåíÏ Âæíäí

Instagram


رنگ، تعلق است و بی‌رنگی در نفی تعلقات. اگر بهار ریشه در زمستان دارد
و بذر حیات در دل برف است که پرورش می‌یابد، یعنی مرگ آغاز حیاتی دیگر است و راه حیات طیبه اخروی از قلل سپید و پربرف پیری می‌گذرد. «موتوا قبل ان تموتوا» یعنی منتظر منشین که مرگت در رسد؛ مرگ را دریاب؛ پیر شو پیش از آنکه پیر شوی،
و پیری بی‌رنگی است.
***
مــا، اهل ولایــت هستیم
و همه چیـزمان؛ در گـرو ِهمیـن
اهلیت است.
«شهید سیّد مرتضی آوینی»


تـو می آیی
شهیـدان نیز بـاز می گردند،
و آویـنـی روایــت می کند؛
فـتـح نـهـایـی را..

حـــديـــث هــفـــتــه

امام على علیه السلام فرمودند:

اَلْمُؤْمِنُ حَيىٌّ غَنىُّ مُوقِرٌ تَقىٌّ؛

«مؤمن، با حيا، بى ‏نياز، با وقار و پرهيزگار است.»

[عیون الحکم و المواعظ(لیثی) ص 55 ، ح 1425]


«آرشيو احاديث»

مـعــرفــی کــتــاب

نام اثر: یک لیوان شطح داغ

نویسندهاحمد عزیزی

ناشر: نیستان

چاپ: چاپ سوم، 1388

تعداد صفحات: 462

◊ ◊ ◊

احمد عزیزی را بی‌شک می‌توان پایه‌گذار شیوه ادبی شطح‌نویسی در تاریخ معاصر ایران دانست. گونه‌ای از نثر که بسیار از نثرادبی غنی‌تر است. چه از حیث محتوا و چه از حیث زبان. در این گونه عزیزی تمام جملاتش را با استعاره و توصیف و تشبیه آذین بسته و به سختی می‌توان جمله‌ای ساده را در این ادبیات یافت. از دیگر ویژگی‌های این نثر دایره واژگانی وسیع و از آن مهمتر عبارت‌سازی نویسنده است. عزیزی به ترکیبات موجود بسنده نمی‌کند و دست به ترکیب‌سازی‌های شگفت می‌زند. یک لیوان شطح داغ همه شطحیات احمد عزیزی است.

نمونه‌ای از این شطحیات چنین است: 

اگر به نیل‌وارگی چشمانم باور نمی‌کنی، گلنار! به ریگ‌رسانی دستانم بنگر، غربت‌شمار صحاری سرگردانیست | به گل‌های آفتم نگاه کن، به باغ آبسالی اندوهم | و قفس‌خوانی پرنده‌وار مرا به شلیک آواز شقایق‌وشت بگیر | مرا در کجاوه‌های قدیم چشمانت بگذار تا انگشت‌نگاری آهم را بر گواهی‌نامه آیینه‌های نگاهت تماشا کنم | شرقی‌چشما! هجوم مهرگانی پاییز جهانی، بر رستنگاه شکوفه‌بار ما نابرابر است، مگر اعجاز آسمانی چشمک‌هایت مسیر خورشیدی اهرام را برگرداند...


«آرشيو معرفي كتاب»

خاطره ای از کتاب علمدار

شنبه, ۴ خرداد ۱۳۹۲، ۰۴:۰۱ ب.ظ

خجالت می کشیدم وارد نماز خانه شدم. بچه ها دعا می خواندند و گریه می کردند. من که چیزی بلد نبودم رفتم و گوشه ای نشستم.بی اختیار اشک می ریختم. انتهای دعا که شد زودتر بلند شدم و بیرون آمدم تا کسی مرا نبیند.از آن روز به بعد با مریم هم مسیر شدم با هم به مدرسه می آمدیم روز به روز علاقه ام به مریم بیشتر شد هر روز از او بیشتر می آموختم. اولین چیزی را که از مریم یاد گرفتم حجاب بود.

هر چند خانواده ام با چادر مخالف بودند، ولی به بهانه هایی مثل این که چون عضو گروه سرود مدرسه هستم، گفته اند حتما باید چادر داشته باشی و... آن ها را مجبور کردم تا برایم چادر بخرند.

خیلی به چادر علاقه داشتم این طوری خودم را سنگین تر و با وقارتر احساس می کردم. چادر را در کیفم می گذاشتم و وقتی از خانه خارج می شدم سرم می کردم. هنگام برگشت هم نرسیده به خانه چادرم را داخل کیف می گذاشتم.مریم اخلاق خوبی داشت،وقتی تو جمع همکلاسی ها از کسی غیبت یا کسی را مسخره می کردند ،می دیدم او یواشکی از جمع بیرون می رفت تا نشود. به همین دلیل دوست داشتم در هر کاری از او تقلید کنم.تا آنجا که وقتی عروسی یا جشنی در فامیل برپا می شد، با توجه به آنکه در آن مجالس موسیقی و رقص و... بود ،توانستم همه را کنار بگذارم.

جالب اینکه من قبل ازاین نمی توانستم بدون گوش دادن به موسیقی درس بخوانم. اما تاثیرات مثبت مریم باعث شده بود حتی این کار را هم کنار بگذارم. هر روز که می گذشت با دیدن اخلاق و رفتار مریم به اسلام علاقه مندتر می شدم. به فکرافتادم درباره اسلام مطالعه کنم و تحقیق بیشتری کنم. مریم برایم کتاب های آورد. من هم کتاب ها را می خواندم و از میان آن ها مطالب خاص و مهم را یاداشت برداری می کردم.

در ابتدا که به دین گرایش پیدا کرده بودم، دچار شک و تردید شدم. برای همین از مریم کتاب های بیشتری خواستم، آنقدر که شک و تردید را از خود دور کنم.

از طرفی هم خانواده هم به من فشار می آوردند و علت مطالعه ی چنین کتاب های را می پرسیدند. باز ناچار بهانه ای دیگر می آورم، که مثلا تحقیق درسی دارم و اگر ننویسم نمره ام کم می شود و از این جور چیزها.

مریم همراه کتاب های که به من می داد عکس شهدا و وصیت نامه هایشان را هم برایم می آورد و باهم آن را می خواندیم. این گونه راه زندگی را به من یاد می داد. هر هفته با چند شهید آشنا می شدم.

البته قبل از آن هم به شهدا ارادت خاص داشتم. آن ها برای دفاع از کشور شهید شده بودند. هر کجا که نمایشگاهی در ارتباط با آن ها بود می رفتم. با دقت عکس ها را نگاه می کردم.

از نظر من شهید یک گل پرپر است. بعضی معتقدند که شهدا مرده اند و بعد از شهید شدنشان دیگر وجود ندارند. اما من این طور تصور ندارم. من ایمان دارم که آن ها زنده اند و شاهد و ناظر اعمال ما هستند.

این گون دوستی با مریم مرا به سمت اسلام و مسلمان شدن می کشاند تا این که اواخر اسفند 1377،مریم به من اصرار کرد که با هم  مناطق جنگی جنوب برویم آنجا بودکه...

خیلی دوست داشتم با مریم به این سفر معنوی برویم. اما مشکل پدرو مادرم بودند.به پدر و مادرم نگفتم به سفر زیارتی فرهنگی می رویم. اما باز مخالفت کردند.

دو روز قهر کردم و لب به غذا نزدم. ضعف بدنی شدیدی پیدا کردم. 28 اسفند ساعت سه نیمه شب بود. هیچ روشی برای راضی کردن پدر و مادربه ذهنم نرسید. با خودم گفتم خوب است دعای توسل بخوانم.

کتاب دعا را برادشتم و شروع کردم به دعا خواندن. هر چه بیشتر در دعا غرق می شدم احساس می کردم حالم بهترمی شود. نمی دانم در کدام قسمت از دعا بود که خوابم برد.

در عالم رویا دیدم در بیابان برهوتی ایستاده ام . دم غروب بود،مردی به طرفم آمد و به من گفت: زهرا، بیا بیا!

بعد ادامه داد: می خواهم چیزی نشانت بدهم!

با تعجب گفتم :آقا ببخشید من زهرا نیستم اسم من ژاکلینه ولی هر چه می گفتم گوشش بدهکار نبود. مرتب مرا زهراخطاب می کرد. راه افتادم به دنبال آن مرد و رفتم. در نقطه ای از زمین چاله ای بود، اشاره کرد به آنجا و گفت داخل شو!

گفتم این چاله کوچک است،گفت،دستت را بر زمین بگذار تا داخل شوی.

به خود جرات دادم و این کار را کردم!

آن پایین جای عجیبی بود. یک سالن بزرگ که از دیوارهای بلند و سفیدش نور آبی رنگی پخش می شد. آن نور عکس شهدا بود که بر دیوارها آویخته بود. انتهای آن عکس ها، عکس رهبر انقلاب آقا سید علی خامنه ای قرار داشت. به عکس ها که نگاه کردم می دیدم که انگار با من حرف می زنند! ولی من چیزی نمی فهمیدم. تا این که رسیدم به عکس آقا.

آقا شروع کرد با من حرف زدن، خوب یادم است که ایشان گفتند: شهدا یک سوزی داشتند که همین سوزشان آن ها را به مقام شهادت رساند. مانند: شهید جهان آرا،همّت،باکری و علمدارو...

همین که اسم شهید علمدار را آورد؛پرسیدم ایشان کیست!؟ چون اسم بقیه شهدا را شنیده بودم ولی اسم علمدار به گوشم نخورده بود.

آقا نگاهی به من انداختند و فرمودند:«علمدار همانی است که پیش شما بود. همانی که ضمانت شما را کرد تا بتوانی به جنوب بیایی»

به یک باره از خواب پریدم. خیلی آشفته بودم نمی دانستم چه کار کنم. هنگام صبحانه به پدرم گفتم که فقط به این شرط صبحانه می خورم که بگذاری به جنوب بروم. او هم شرطی گذاشت و گفت: به شرط این که بار اول و آخرت باشد.

باورم نمی شد. پدرم به همین راحتی قبول کرد! خیلی خوشحال شدم، به مریم زنگ زدم و این مژده را به او هم دادم.

این گونه بود که به خاطر شهید علمدار رفتم برای ثبت نام. موقع ثبت نام وقتی اسم مرا پرسید مکث کردم و گفتم:«زهرا، من زهرا علمدار هستم.»

بالاخره اول فروردین 1378 بعد از نماز مغرب و عشاء با بسیجی ها و مریم عازم جنوب شدیم. کسی نمی دانست که من مسیحی هستم به جزء مریم، در راه به خوابم خیلی فکر می کردم.

از بچه ها درباره ی شهید علمدار پرسیدم، اما کسی چیزی نمی دانست. وقتی به حرم امام خمینی (ره) رسیدیم. در نوار فروشی آن جا متوجه نوارهای مداحی شهید علمدار شدم.کم مانده بود از خوشحالی بال در بیاورم.

چند نوار مداحی خریدم. در راه هر چه بیشتر نوارهای او را گوش می دادم بیشتر متوجه می شدم که آقا چه فرموده اند.

در طی چند روزی که جنوب بودیم. تازه فهمیدم اسلام چه دین شیرینی است و چقدر زیباست. وقتی بچه ها نماز جماعت می خواندند. من کناری می نشستم، زانوهایم را بغل می گرفتم و گریه می کردم. گریه به حال خود که با آن ها از زمین تا آسمان فرق داشتم.

شلمچه خیلی یا صفا بود. حس غریبی داشتم. احساس می کردم خاک شلمچه با من حرف می زند.

با مریم که آنجا فهمیدم خواهر سه شهید است، گوشه ای می رفتیم و شروع به خواندن زیارت عاشورا کردیم. و با سوز عجیبی می خواند و من گوش می دادم، انگار در عالم دیگری سیر می کردم.

یک لحظه احساس کردم شهدا دورما جمع شده اند و زیارت عاشورا می خوانند. منقلب شدم و یکباره از هوش رفتم.

در بیمارستان خرمشهربه هوش آمدم. مرا به کاروان بازگرداندند.

صبح روز بعد هنگام اذان مسئول کاروان خبر عجیبی داد؛ تازه معنای خواب آن شب را فهمیدم.

آن خبر این بود که امروز دوباره به شلمچه می رویم؛ چون قرار است اما خامنه ای به شلمچه بیاید و نماز عید قربان را به امامت ایشان بخوانیم. از خوشحالی بال درآورده بودم. به همه چیز که در خواب دیده بودم، رسیدم؛ جنوب، شهدا، شلمچه، شهیدعلمدار و حضرت آقا...

چقدر انتظار سخت است، هر لحظه اش برایم به اندازه ی یک سال می گذشت. از طرفی انتظار شیرین بود؛ زیرا پس از آن امامم را از نزدیک می دیدم.

ساعت 11:30 دقیقه بود که آقا آمدند. همه با اشک چشم به استقبال ایشان رفتیم. بی اختیار گریه می کردیم. با دیدنش تمام تشویق ها و نگرانی ها در دلم به آرامش تبدیل شدند.

اما وقتی که می رفت دوباره همه غم ها در جانم نشست. با رفتنش دل های ما را با خود برد. ای کاش جای خاک شلمچه بودم. باید به خودش ببالد از این که آقا به آنجا قدم گذاشته است.

پس از اینکه از جنوب برگشتیم تمام شک هایم تبدیل به یقین شد. آن موقع بود که از مریم خواستم را اسلام آوردن را به من یاد بدهد. اوهم خیلی خوشحال شد. وقتی شهادتین گفتم، احساس می کردم مثل مریم و دوستانش شده ام. من هم مسلمان شدم.

*از کتاب: علمدار

ديدگاه ها  (۶۰)

۰۴ خرداد ۹۲ ، ۲۱:۴۹ خانم چادری
سلام
عجب خاطره شیرین و زیبایی!!!
خیلی تاثیرگذار بود...
خوش به حال زهرا...
۰۴ خرداد ۹۲ ، ۲۲:۱۸ شهید گمنام
سلام
وفات بانوی کربلا، حضرت زینب کبری س تسلیت باد.

دعوت میکنم تا از طرح جدید غربت دیدن فرمائید.
لطفا در امتیاز دهی این پست نیز شرکت فرمائید.
یاعلی
دست مرا گرفتید تا یادتان بمانم
از روی خاک بردید تا اوج آسمانم
گفتند امام هر عصر بابای مهربان است
روز پدر مبارک بابای مهربانم...
"اللهم عجل لولیک الفرج"
هعی...
زهرا...زهرا علمدار...شفاعت...
اشک...
سه غم آمد به جانم هر سه یک بار
غریبی و اسیری و غم یار
غریبی و اسیری چاره داره
غم یار و غم یار و غم یار...
خوشابحالش...
سر سفره ی شهدا بودن و مهمان ویژه بودن چقدر شیرین است...
مادر گریه! مادر غم ها! جان از غصه آمده بر لب!
روضه دار شبانه روز حسین! السلام علیکِ یا زینب!
شهادت جانسوز پیام آور کربلا حضرت زینب کبری(س) تسلیت
التماس دعای مخصوص...
کعبه رقیب حرمت زینب نمی شود / عالم حریف هیبت زینب نمی شود

این ها که گفته اند ز عیسی مسیح ها / یک قطره از کرامت زینب نمی شود

خیلی جالب و قشنگ بود...
شهدا زنده اند و ناظر بر اعمالمان....
شهدا شرمنده م...
التماس دعا خواهری.
سلام خیلی خوب بود.حال دلم رو خوب کرد.دلم خیلی هوایی شده.دعا کنید چهارده خرداد امسال دیگه کمیل خوان شویم در جوار شهدا وامامشان....
۰۶ خرداد ۹۲ ، ۱۷:۰۷ بسیجی گمنام
سلام
خوشحال میشم به خاکریز من هم سری بزنید.
یاعلی
۰۶ خرداد ۹۲ ، ۲۳:۳۲ سفیـــر نـــور
سلام
شهـــدا کجا و ما کجا!!!
فاصله از زمین است تا به آسمان...
دعایمان کنید
التماس دعا
یازهرا
...
سلام...ممنون از حضورتون
خیلی عالی بود...
انشالله دست مون رو بگیرند
انشالله شفاعتمون کنند
یاعلی
۰۷ خرداد ۹۲ ، ۰۰:۳۲ سید امیر علی حیدری
عالی بود
ممنون
یا حق/.
۰۷ خرداد ۹۲ ، ۰۸:۴۳ روح الله علوی
سلام زیبا بود
بروزمو منتظر نظراتتان
حتما تشریف بیارید
حق
شهدا ؛‌
حقیقت رو پیدا کردند...
سلامـ ..

بارانی شدمـ ..

حضرت ماه دل می برند .. عجیب دلبرند ..
۰۷ خرداد ۹۲ ، ۱۲:۵۹ سفیـــر نـــور
دل بریدن.....!
آره خدا کنه بتونیم..!
ممنون که اومدین
دعامون کنید
یازهرا
۰۷ خرداد ۹۲ ، ۱۵:۲۸ بسیجی گمنام
لا ریب فی وعد الله...
۰۷ خرداد ۹۲ ، ۱۹:۰۹ بسیجی گمنام
گیریم که جنگ جملی هست، غمی نیست

یک فتنه بین المللی هست، غمی نیست

ما تجربه کردیم که در لحظۀ فتنه

تا رهبر ما سید علی هست، غمی نیست
عجیب بود...
عجیب...
سلام...
التماس دعا...
ممنون از مطلبتون
آه شهدا شرمنده ایم!
سرگذشت ژاکلین یا زیباتر بگویم زهرا بانو را که خواندم یاد جنوب رفتن خودم افتادم!!ولی کار من برعکس بود!اول رفتم دیدار سید علی،رهبرم!و بعد جنوب!همه چیز به سرعت اتفاق افتاد و وقتی به خودم امدم سنگینی کوله باری را بر شانه هایم حس می کردم...
خداوند شما را ماجور گرداند.
دعا می کنم هر چه از خدا می خواهید به شما بدهد.که من هربار که به وب شما امده ام از رنج نفس خویش خلاص شده ام!
من اینجا هربار بغضم می شکند و نفسم تازه می شود.
شهدا یارتان.
یاحق
۰۹ خرداد ۹۲ ، ۱۳:۲۵ دلبستگی امام زمان عج...... به امام ره و شهداء
سلام:

ممنون...........
با تو ما را سر سوداست اگر بازآیی
زندگی غرق تماشاست اگر بازآیی
روی زیبای تو ای جلوة جانانة دوست
باز در آینه پیداست، اگر بازآیی
بی‎تماشای رُخت چشم دلم می‎گوید
چشم و دل وقف تو رعناست اگر بازآیی
غم هجران تو پژمرده دلم را اما
گل امید شکوفاست اگر بازآیی
از سر شوق وصال رُخت ای یوسف دل
کوچه در کوچه خدایاست اگر بازآیی
معجز چشم مسیحایی تو می‎دانم
مرهم سینة زهراست اگر بازآیی
سایبان دل ما شد، غم پنهانی ما
فصل پایانی غمهاست اگر بازآیی

التماس دعای فرج.
۰۹ خرداد ۹۲ ، ۱۴:۲۴ دلبستگی امام زمان عج...... به امام ره و شهداء
سلام:[گل]

ممنون...........[گل]

یا ایها الشهید بِبَر بیقرار را
این چشمهای خسته ی حسرت تبار را
یا ایها الشهید چراغی بنا کنید
این خانه ی همیشه غم و شوم و تار را
یا ایها الشهید بگیرید دستمان
این دستهای بسته ی یوم الفرار را
یا ایها الشهید جگرسوز و تشنه ایم
یک قطره نذر کن دل آتش مدار را...

التماس دعای فرج.[گل]
آپم...با عکس های فرا بهشتی.....
سلام
مطلب زیبایی بود
بروزم
اگر نیتت را خالص کردی و همه چیزت برای او شد ، او خودش ضامنت خواهد شد ...

خوش به سعادت ِ زهرا ...


ممنون ، انتخاب خوبی بود ...
پاسخ:
سپاس از حضور و لطفتان..
با سلام....

آدرس وبلاگ "رحیل" تغییر یافت.....

www.rahilalavi.blog.ir
۱۲ خرداد ۹۲ ، ۱۲:۴۳ نوجوان بسیجی
باسلام دوست عزیزبه لطف خداوعنایت حضرت مهدی(عج)انجمنی تاسیس کردیم به نام مجمع المهدویون تاهم مکانی برای معرفی وبلاگ شماباشدوهم پاتوقی برای وبلاگنویسان مذهبی تابه تبادل اطلاعات دینی خودبپردازند.ازشماخواهشمندیم باعضویت دراین انجمن برسرمامنت بگذاریدوقلب امام زمان(عج)راشادکنید.توفیق من الله.جزاءکم الله خیرا
سلام دوست خوبم بعد مدتها به روزم ی سر بهم بزن
مطلبت رو خوندم مثل همیشه زیبا بود
با کارو درسو اینا وقت کم میارم به رو باشم
به نام خدا - با عرض سلام و ادب و احترام خدمت شما عزیز و بزرگوار - از اینکه به ما سر زده بودین ممنون و سپاسگزارم . منتظر حضور گرم دوباره ی شما هستیم.
« هنری زیبا و پاک است که کوبنده ی سرمایه داری مدرن و کمونیسم خون آشام و نابود کننده ی اسلام رفاه و تجمّل ، اسلام التقاط ، اسلام سازش و فرومایگی ، اسلام مرفّهین بی درد ، و در یک کلمه " اسلام آمریکایی " باشد . »
حضرت امام روح الله الموسوی الخمینی (ره)
با سلام .بنده از وبلاگ شما لذت بردم موفق باشی .
به نام خدا - با عرض سلام و ادب و احترام خدمت شما عزیز و بزرگوار -
منتظر حضور دوباره ی شما هستیم .

« هنری زیبا و پاک است که کوبنده ی سرمایه داری مدرن و کمونیسم خون آشام و نابود کننده ی اسلام رفاه و تجمّل ، اسلام التقاط ، اسلام سازش و فرومایگی ، اسلام مرفّهین بی درد ، و در یک کلمه " اسلام آمریکایی " باشد. »
حضرت امام روح الله الموسوی الخمینی (ره)
سلام
آقا ما اهل سیاسی بازی نیستیم
. . .
علی علی
سلام...
هوای دلمان را بارانی کردید بانو....
وب خوبی دارین به منم سربزنین
سلام.
وب قشنــــــــــــــــــــــــگی دارید.
درود.
وبلاگت سرشار از آرامش است.
مارو فراموش نکن منتظر نظراتتونم.
۱۵ خرداد ۹۲ ، ۱۶:۵۹ عاشق ولایت
من آوای جلی را دوست دارم
دعای «ینجلی» را دوست دارم
«دوبیتی» جا ندارد تا بگویم ...
چقدر سید علی را دوست دارم
۱۵ خرداد ۹۲ ، ۱۷:۰۱ شهید گمنام
سلام

بالاخره سید رخ عیان کرده و معرفی شد.
پرده برداری از چهره واقعی سید، در صفحه دربارۀ وبلاگ غربت...
دعوت میکنم بیایید و مطالعه فرمائید سید ما کیست؟

منتظر نگاه های گرمتان هستیم
حدس خود را در مورد شخصیت این فرد و دیدگاهتان دربارۀ سید را ارسال کنید.
یاعلی
سلام خیلی خوب بود.

آفرین
۱۶ خرداد ۹۲ ، ۱۲:۴۶ سید میلاد موسوی
درود؛
به ما هم سر بزنید؛
شاد باشید.
مرا عهدی است با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
۱۶ خرداد ۹۲ ، ۲۱:۰۳ خادم الشهدا
سلام همسنگر

خدا قوت

وب خوبی دارید

استفاده کردم



خوشحال میشم به سنگر ما هم سری بزنید

منتظرم



یا علــــــــــی
۱۷ خرداد ۹۲ ، ۰۲:۲۱ سید میلاد موسوی
پیام روز: هرکس با هوس خود موافقت کند، بر بالندگی خویش مخالفت کرده
خسته نباشید؛
آموزش فتوشاپ: بکارگیری نگاره در تایپوگرافی
به ما سری بزنید..
۱۷ خرداد ۹۲ ، ۱۱:۲۷ آسمانی های زمین
سلام
ممنون از حضورتون
برای پیروزی دکتر جلیلی صلوات
۱۷ خرداد ۹۲ ، ۱۲:۱۳ انجمن جلال آل احمد


سلام.
عید مبعث مبارک...

وبلاگتون خیلی خوب و پربار است..
خدا قوّت.....

http://jalaleBajalal.blogfa.com


[گل]

سلام..
عید شما هم مبارک..
عافیت را برای دیگران بخواه تا نصیب تو شود.(رسول اکرم صلی الله علیه و آله)
سلام برادر
احسنت
خیلی زیباست...
امیدوارم همیشه موفق باشید
۱۷ خرداد ۹۲ ، ۱۶:۰۴ عباس الاسوند
سلام علیکم هرچه می خواهد دل تنگت بگو....
بیاد خاکی ها... :: درد دل با کربلا...
۱۷ خرداد ۹۲ ، ۲۰:۵۵ حمید عابدینی
سلام
سپاس از حضورتون
خیلی خیلی زیبا بود!
احسنت
سلام
بعثت پیامبر اکرم صل الله علیه و آله ادامه مسیر انبیاء و تکمیل خط و مشی سعادن آفرین الهی و راهنمایی بشریت به سوی کمال و قرب الی الله است، اطاعت از دستورات آن‌حضرت و پیروی از قرآن و عترت رمز اطاعت از پیامبر اکرم ص است.
عید مبعث مبارک
یا حق
یا علی
اللهم عجل لولیک الفرج
۱۷ خرداد ۹۲ ، ۲۳:۴۸ سید امیر حسین حجازی
سلام من مخلص اقا مجتی هم هستم هم مخلص شما یا حق
بروزم
سلام
از عنایت حضرتعالی متشکر
یا حق
یا علی
جانم فدای سید علی
اللهم عجل لولیک الفرج
۱۸ خرداد ۹۲ ، ۱۴:۲۲ مهدویت وانتظار
سلام علیکم

شهدا شرمنده ایم


یا مهدی (عج)
تأثیر بعثت پیامبر(ص) در فرهنگ عربستان / گفتگوی دکتر بخشعلی قنبری با روزنامه فرهیختگان به تاریخ۱۸ خرداد ۱۳۹۲
مشاهده در وبلاگ نارون
۱۹ خرداد ۹۲ ، ۰۹:۰۷ شهید گمنام
با عرض سلام و آرزوی ایام خوش
نظر سید در انتخابات چیست؟ چه کسی باید انتخاب شود؟ آیا شرایط اصلح را میدانید؟
هر انچه میخواهید در گریزنوشتی کوتاه بخوانید
سید و دیدگاه وی در انتخابات ریاست جمهوری
منتظر نگاه گرمتان هستیم.
یاعلی
ستاد خوش گذشت ؟
سلام
۲۱ خرداد ۹۲ ، ۰۰:۵۶ دیوانه ی کربلا
سلام بالاخره اومدم.
خیلی زیبا دلنشین بود
بین دعاهات برای پیروزی دکتر جلیلی دعا کن
خامنه ای زنده باد جلیلی پاینده باد.
الهی آمین.
هر چقدر خدا با ما باشد ادم از هیچکی و هیچکس نمیترسد.....میدونی چرا ...خدا به بنده خویش لطفی عنایت فرمود..شهید علمدار میگه
شب اول قبر نکنم وحشت و ترس چون در ان لحضه حسین است که مهمان من است
به امید پیروزی حق
التماس دعا

ارسال ديدگاه

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">